الفيض الكاشاني

72

عرفان مثنوى ( فارسى )

نيست جنسيت ز روى شكل و ذات * آب جنس خاك آمد در ثبات باد جنس آتش آمد در قوام * طبع را جنس آمده آخر مدام جنس ما چون نيست جنس شاه ما * ماى ما شد بهر ماى او فنا چون فنا شد ماى ما او ماند فرد * پيش پاى اسب او گردم چو گرد خاك شد جان و نشانىهاى او * هست بر خاكش نشان پاى او خاك پايش شو براى اين نشان * تا شوى تاج سر گردنكشان تا كه نفريبد شما را شكل من * نقل من نوشيد پيش از نقل من اى بسا كس را كه صورت راه زد * قصد صورت كرد و بر اللّه زد آخر اين جان با بدن پيوسته است * هيچ اين جان با بدن مانند هست ؟ تاب نور چشم با پيه است جفت * نور دل در قطرهء خونى نهفت شادى اندر گرده و غم در جگر * عقل چون شمعى درون مغز سر اين تعلّقها نه بىكيف است و چون * عقل‌ها در دانش چونى زبون جان كل با جان جزو آسيب كرد * جان از او دورى ستد در جيب كرد پس ز جان جان چو حامل گشت جان * از چنين جانى شود حامل جهان پس جهان زايد جهان ديگرى * اين حشر را وانمايد محشرى تا قيامت گر بگويم ، بشمرم * من ز شرح اين قيامت قاصرم اين سخن‌ها خود به معنى ياد نيست * حرفها دام دم شيرين‌لبى است چون كند تقصير پس چون تن زند ؟ * چون‌كه لبّيكش به يا رب مىرسد هست لبّيكى كه نتوانى شنيد * ليك سر تا پاى بتوانى چشيد